هنوز مدت زیادی از جاری شدن صیغه عقد نگذشته بود که روزی شایان با چهرهای پریشان به خانه ام آمد و برای استراحت روی تخت دراز کشید من هم مشغول شست و شوی لباسهای کثیف بودم، اما وقتی برای پهن کردن لباسها وارد بالکن شدم ناگهان پیکر حلق آویز همسرم را مقابلم دیدم.